مهديس (فاطمه)مهديس (فاطمه)، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

همچون ماه

دختر كوچولو روزت مبارك

دختر كوچولو روزت مبارك   امروز پنجشبنه هشتم مهر سال 90 روز تولد بانو فاطمه معصومه است   دخترم روزت مبارك. امسال اولين سالي هست كه پيش مايي. الهي صدو بيست ساله شي نهال قشنگم. اگه بدوني من و بابايي چقدر از اينكه يه دختر ناز و دوست داشتني خدا بهمون داده خوشحاليم. خدا يا شكرت هزار مرتبه خدايا شكرررررررررررر     واي اگه بدوني ديشب چي شد   رفته بوديم عروسي. من كلاس داشتم لباسم هم دقيقه نود آماده شد. از دانشگاه يه راست رفتيم لباسمو گرفتيم و رفتيم تالار. تازه ترافيك هم بود. ولي قبل از عروس وداماد رسيديم. خوشبختانه شما شيرتو خورده بودي و مثل فرشته ها خوابيده بودي. جلدي پريدم تو نماز خونه.&nbs...
8 مهر 1390

اولین جدایی

سلام دخترم صبح به خير مامي نتونست درسشو تموم كنه يه ترم ديگه هم بايد بره . خدا كنه اينبار ديگه اين دوتا درس رو نمره بياره ديگه مجبور نشه تورو تنها بذاره . اي خدااااااااااا الهه من شما هم براي مامي دعا كن . دعاي بچه ها زودتر مستجاب مي شه   امروز اولين روز كلاسهاست. خيلي برام سخته كه دخمل خوشگلمو تنها بذارم . يك هفته ست حسابي ذهنمو مشغول كرده. به بابايي سپردم موقع آنتراك بياره شمارو بهت شير بدم . ديروز كلي گريه كردم. سعي مي كنم برات شيرمو بدوشم .   وايييي چه روز شلوغي . بعداز ظهر كلاس دارم از سه تا شش. عقد دعوت دارم از 5 تا 7، عروسي از 7 تا 11 شب . ...
6 مهر 1390

گل باقالی خانم

  اينم از مدل جديد خوابيدن مهديسم از وقتی غلت زدن یادگرفته!! خونه مادربزرگه رو يادتونه؟؟؟؟ گل باقالي خانم يه شيشه نبات داغ و يكي آب بادام براي دختر گلم اولين غذاي كمكي نوش جان قربونت برم لپتو همچي پف دادي !! بخورمتتتتتتتتتتتتتتتتت     ...
4 مهر 1390

فرشته کوچولو

او آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:(( مي گويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟)) خداوند پاسخ داد :(( ميان تعداد بسياري از فرشتگان من يكي را براي تو در نظر گرفتم او از تو نگهداري خواهد كرد.)) اما كودك هنوز مطمئن نبود كه ميخواهد برود يا نه:(( اما اينجا در بهشت من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي من كافي هستند.)) خداوند لبخند زد:(( فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.)) كودك ادامه دا د:(( چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنهارانميدانم؟ )) خداوند او را نوازش كرد...
30 شهريور 1390

وقایع اتفاقیه!!!

چند روزي نتم قطع بود دنبالش بوديم كه adsl بگيريم اما بعدداز كلي دوندگي گفتن چون خط شما از دستگاه pcm استفاده شده نميشه   حالا مي خوام اتفاقات اين چند روز رو تند تند بنويسم   بييست و چهارم مرداد ماه تولد سه ماهگي دختر نازم   با خاله رضوان و ساره و مامان جون رفتيم دنبال ماهي قنات بگرديم    ما رفتيم دينر آباد سقانليق و قعلك و سوركان اون منطقه كه ماه رفتيم همه قنات ها خشك و كم آب بودن و ماهي نداشتن   بيست و نهم مرداد وقتي كه 3 ماه و 5 روزت بود براي اولين بار غلت زدي ما خونه مامان جون توي اتاق دايي بوديم و مامان جون و خاله رضوان هم اونجا بودن الاهي دورت بگردم بعد از اون روزي سه چهار بار ...
30 شهريور 1390

وقتی می خندی

عزیز دل مامان وقتی می خندی انگار دنیا رو به من و بابایی می دن   دوستتتتتتتتتتتتتتتتت دارم خیلی زیاد ...
23 مرداد 1390

اولین مهمونی افطار

  اولين پنجشنبه ماه رمضان مامان جون يه مهموني گرفته بود و همه دايي ، خاله عمه و عموها و بچه هاشون رو براي افطار دعوت كرده بود  ماهم حسابي به خانم خوشگلمون رسيده بوديم. اينم عكس ...
23 مرداد 1390

اولین حمام توسط مامی

سه شنبه هجدهم مرداد درحاليكه دوماه و بست ودو روزه بودي براي اولين بار مامي شما رو برد حمام.   كلي بهمون خوش گذشت و اصلا اذيت نشدي و برعكس هميشه كه بعد از حمام خيلي خسته مي شدي و مي خوابيدي ، اين بار اصلا نخوابيدي و كلي هم سرحال بودي و با بابايي بازي كردي . قربون چشات برم عكسم برات مي ذارم.     ...
23 مرداد 1390

روزهایی که خوب نبودن

چند روزي بود كه عسلم لبش رو به اصطلاح مي گزيد. شايد جاي دندون هاش اذيتش مي كرد. پنجشنبه هم رفتيم خونه عزيزش و چند تا پشه اومده بودن داخل پشه بند خانم خوشگل ما. اين شد كه جاي گزيدگي و جاي دندون حسابي دختركم رو كلافه كرده بود. دستهاي كوجولوش يا توي دهنش بود يا داشت به موهاي قشنگش جنگ مي انداخت. الاهي قربونش برم كلي اذيت شد. جمعه شب دندونيش رو گذاشتم تو دهنت گاز زدي كلي خوشحال شدي فهميدم حدسم درست بوده. خلاصه هرجوري بود خوابوندمت صبح شنبه هم از داروخونه يه پماد براي رفع خارش جاي گزيدگي خريدم. يواش يواش سرحال شدي و آخر شب قربونت برم با صداي بلند مي خنديدي. خدارو شکرررررررررررررررر ...
23 مرداد 1390

مامان جون دستت درد نکنه

مامان جون وقتي فهميد يه نيني تو دل مامي هست حسابي خوشحال شد و رفت پارچه خريد و اينارو براي نيني تو دل مامي دوخت. انگار اصلا يادش رفته بود كه ميگرن داره و آرتروز گردن و زانو؛ و نبايد پشت چرخ خياطي بشينه وگرنه بدتر ميشه. از شور و شوق اومدن يه عضو جديد به خانواده همه دردهاش رو فراموش كرده بود. دلبند مامي ششمين نوه مامان جون محسوب مي شه. دخملم تولدت مبارك!! ...
20 مرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به همچون ماه می باشد